تبلیغات
بزرگترین کهکشان دانلود ،علمی ،تفریحی،طراحی،سرگرمی و ....

کوزه ترک خورده

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دوانتهای چوبی می بست...

چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.

یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود

نصف آب کوزه می ریخت.

مرد دو سال تمام همین کار را می کرد.

کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد.

 اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد.

هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.

کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد

تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم.

 تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...

فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "

مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. "

موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش...

گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.

مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟

من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.

 این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی.

به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام.

اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟ "




ادامه مطلب
  • نویسنده : lord of galaxy
  • آدم نشدن پسر!(طنز)+خنده +شعری زیبا


    پدری با پسری گفت به قهر

    که تو آدم نشوی جان پدر
    حیف از آن عمر که ای بی سروپا
    در پی تربیتت کردم سر
    دل فرزند از این حرف شکست
    بی خبر از پدرش کرد سفر
    رنج بسیار کشید و پس از آن
    زنده گشت به کامش چو شکر
    عاقبت شوکت والایی یافت
    حاکم شهر شد و صاحب زر
    چند روزی بگذشت و پس از آن
    امر فرمود به احضار پدر
    پدرش آمد از راه دراز
    نزد حاکم شد و بشناخت پسر
    پسر از غایت خودخواهی و کبر
    نظر افگند به سراپای پدر
    گفت گفتی که تو آدم نشوی
    تو کنون حشمت و جاهم بنگر
    پیر خندید و سرش داد تکان
    گفت این نکته برون شد از در
    «من نگفتم که تو حاکم نشوی
    گفتم آدم نشوی جان پدر»



    ادامه مطلب
  • نویسنده : علیرضا حزبه نژاد
  • جنگ تنوری

    روزی بود و روزگاری بود.

    کودک خرد سالی شب هوس کرد به کوچه برود وبازی کند.مادر گفت:شب وقت کوچه نیست کوچه تاریک است .

    کودک گفت:چراغ میبرم. مادر گفت:در کوچه سگ است.کودک گفت:سگ جرئات ندارد جلو من پیدا شود.

    چراغی برداشت و به کوچه رفت.سر کوچه سگ قوی هیکلی ایستاده بود و همین که چراغ را در دست کودک دید ترسید و شروع کرد به پارس کردن:هاف.هاف.

    کودک میدانست که حریف سگ نمیشود.ترسید و چراغش را انداخت وفرار کرد آمد به خانه.دوان دوان رفت توی مطبخ و پرید توی تنوری که تازه کار گذاشته بودند.بعد مادرش را صدا زد وگفت:مادر سنگ من را بیاور.چوب مرا بیاور.تیر و کمان مرا بیاور.بعدش هم برو سر کوچه به آن سگ بگو هاف کردی؟هاف خودتی.هاف پدر و مادرت است.هاف جد و آبادت هست.هاف هفتاد هزار ایل و تبارت است.تو خیال کردی من از هاف می ترسم؟اگر راست میگویی و از مردی و مردانگی نشان داری بیا سر تنور تا بگویم که با کی طرفی!



    ادامه مطلب
  • نویسنده : امین خشنود
  • بهلول

    آورده اند که بهلول بیشتر وقت ها در قبرستان می نشست و روزی که برای عبادت به قبرستان رفته بود وهارون به قصد شکار از آن محل عبور می نمود چون به بهلول رسید گفت : بهلول چه می کنی ؟
    بهلول جواب داد : به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند و نه من را اذیت و آزار می دهند . هارون گفت :
    آیا می توانی از قیامت و صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی ؟
    بهلول جواب داد به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند و ...

    تابه بر آن نهند تا سرخ و خوب داغ شود هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتش گذاردند تا داغ شد . آنگاه بهلول گفت :
    ای هارون من با پای برهنه بر این تابه می ایستم و خود را معرفی می نمایم و آنچه خورده ام و هرچه پوشیده ام ذکر می نمایم و سپس تو هم باید پای خو د را مانند من برهنه نمایی و خود را معرفی کنی و آنچه خورده ای و پوشیده ای ذکر نمایی . هارون قبول نمود .
    آنگاه بهلول روی تابه داغ ایستاد و فوری گفت : بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و فوری پایین آمد که ابداً پایش نسوخت و چون نوبت به هارون رسید به محض اینکه خواست خود را معرفی نماید نتوانست و پایش بسوخت و به پایین افتاد .سپس بهلول گفت :
    ای هارون سوال و جواب قیامت نیز به همین صورت است . آنها که درویش بوده ند و از تجملات دنیایی بهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار آیند .




    ادامه مطلب
  • نویسنده : امین خشنود
  • حکایتی زیبا از عبید زاکانی

    خواب دیدم قیامت شده است.

     هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان.

    خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»
     
    گفت:....

    «می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»

    خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»

    نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!



    ادامه مطلب
  • نویسنده : امین خشنود
  • نابینا

    از جنگل های سبز شمال می گذرند . پدر و مادر،هردو،اشک خود را از فرزندشان مخفی می کنند.اما کودک می داند که فقط 15 روز دیگرمی تواند ببیند.
    .

    .

    .

    حالا 20 روز است که این خانواده در ویلای شمال شان شادند و این شادی باعث شده نفهمند با وجود گذشت 20 روز کودک هنوز هم می بیند.




    ادامه مطلب
  • نویسنده : امین خشنود
  • آمریکایی و ایرانی!!!

    سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.

    همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که....

    چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.

    بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

    سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط ، لطفا !!!



    ادامه مطلب
  • نویسنده : امین خشنود
  • لنگه کفش

    پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت
    به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد
    مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند
    ولی پیرمرد بی درنگ ...

    لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت
    همه تعجب کردند
    پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد، چه قدر خوشحال خواهد شد



    ادامه مطلب
  • نویسنده : امین خشنود
  • از فرصت ها استفاده کنید!

    مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد
    وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
    مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم
    سپس دزد اسلحه را....

    به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا کشت
    او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
    مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید.



    ادامه مطلب
  • نویسنده : امین خشنود
  • لحظه های عاشقانه !

    زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را می‌‌پوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی‌ که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی‌ که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود...

    زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید...

    زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد : "چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟"

    شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش بر می‌‌دارد و میگوید : هیچی‌ فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات می‌‌کردیم، یادته؟

    زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد ا گفت: "آره یادمه..."

    شوهرش به سختی‌ گفت:

    _ یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟

    _آره یادمه (در حالی‌ که بر روی صندلی‌ کنار شوهرش نشست...)

    _یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان ؟!

    _آره اونم یادمه...
    مرد آهی می‌‌کشد و می‌‌گوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم...




    ادامه مطلب
  • نویسنده : امین خشنود
  • آزمون دامادها

    زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
    یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.

    یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم
    میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
    دامادش فوراً...

    شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.

    فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش
    نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»



    زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت
    توی آب و جان زن را نجات داد.

    داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش
    نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»



    نوبت به داماد آخری رسید.
    زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت اما
    داماد از جایش تکان نخورد او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از
    دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟

    همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.

    فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود
    که روی شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت»




    ادامه مطلب
  • نویسنده : امین خشنود
  • نجات مرد!

    مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:
    - اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی.
    مرد ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش.مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید.بهر حال نجات پیدا کرده بود. به راهش ادامه داد.به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت:
    - ایست!
    مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد.بازم نجات پیدا کرد.مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد من فرشته نگهبانت هستم. مرد فکری کرد و گفت:
    -پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی؟



    ادامه مطلب
  • نویسنده : امین خشنود
  • عینک دودی

    غضنفر عینک دودی میزنه میره بیرون پسرشو میبینه میزنه زیر گوشش میگه: این وقت شب بیرون چیکا میکنی؟
    پسرش میگه: بابا شب نیست. عینکتو بردار!

    غضنفر عینکشو بر میداره دوباره میزنه زیر گوشش میگه: از دیشب تا حالا اینجا چیکار میکنی؟



    ادامه مطلب
  • نویسنده : امین خشنود
  • چهره ی حضرت عیسی (ع)

    لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو شام آخر دچار مشکل بزرگی شد:
    می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد.کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.
    روزی دریک مراسم, تصویر کامل مسیح را در چهرة یکی از جوانان یافت.
    جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت.
    تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز بری یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود…کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.
    نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت.
    گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.
    وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: من این تابلو را قبلاً دیده ام!
    داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟!
    گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پراز رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرة عیسی بشوم!

    می توان گفت: نیکی و بدی یک چهره دارند ؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند.

    منشا آیین «عشای ربانی»(شام خداوندی) در میان مسیحیان است و به طور ویژه به وعده شامی اطلاق می‌گردد که عیسی مسیح در شبی که یهودا او را تسلیم نمود و به عنوان آخرین «غذای زمینی» خورد.

    چنان که بر اساس انجیل عیسی مسیح به رسولان(حواریان) گفت: دیگر از این محصول مو(انگور) نخواهم نوشید تا به پدرم در آسمان بپیوندم»




    ادامه مطلب
  • نویسنده : امین خشنود
  • یه نفر دیگه؟؟؟!!!!!!

    یک مرد ۸۰ ساله میره پیش دکترش برای چک آپ.

    دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده : هیچوقت به این خوبی نبودم.

    تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه.

    نظرت چیه دکتر؟ ...

    دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف کنم.
    من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه.

    اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده.

    یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل ... همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش.

    شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!

    پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما' یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!

    دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا' منظور منم همین بود!




    ادامه مطلب
  • نویسنده : امین خشنود
  • هر اتفاقی که می افتد به نفع ماست؟؟؟!!!!

    سال های بسیار دور پادشاهی زندگی می کرد که وزیری داشت.

    وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی که رخ می دهد به صلاح ماست.

    روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید، وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !

    پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار اودر برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد...

    چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد، در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سکونت قبیلهای رسید که مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند،  زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!!!

    آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند، اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید: چگونه می توانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه کنید !!! به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد.

    پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت: اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه می گفتی هر چه رخ می دهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگی ام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!!
    وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمی بینید، اگر من به زندان نمی افتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب می کردند، بنابراین می بینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود!!!




    ادامه مطلب
  • نویسنده : امین خشنود
  • مثال خدا در مورد زندگی

    با خدا خلوت کرده بودم. بی مقدمه از او پرسیدم:زندگی را با یک مثال زمینی به من نشان بده. خندید و گفت:زندگی مانند یک سرسره است. عده ای آن بالا هنوز منتظرند که پایین بیایند. عده ای در ابتدای راهند. عده ای در وسط راه و عده ای هم به آخر این راه نزدیک میشوند. عده دیگری هم این مسیر را تمام کرده اند . در طول این مسیر موج وار فرازو نشیبهای زیادی وجود دارد.اما باید یاد بگیری در هرکجای آن هستی از همانجا لذت ببری. در لحظه زندگی کن.





    ادامه مطلب
  • نویسنده : امین خشنود
  • داستانک بسیار عجیب و واقعی!!!!

    سال 1940 (هفت سال قبل از استقلال هندوستان) یکی از افسران بلند پایه انگلیس به رابیندرانات تاگور (شاعر برجسته هندوستان) گفت : در زیر سایه حاکمیت و قیومیت بریتانیای کبیر هندوستان افتخاری دارد ، تلاش های آدمهایی نظیر گاندی ، هندوستان را به گدایی و دریوزگی خواهد انداخت . تاگور خندید و گفت : ((من از نخستین باری که در سال ۱۹۱۵ در شانتی‌نیکتان میهمان ماهاتما گاندی بودم چندین بار از خصلت ها و آداب مردم ایران از او چیزهایی شنیده بودم تا اینکه هشت سال پیش ایران رفتم ، مردم آزاده ایی را دیدم که برای استقلالشان جان می دهند و هیچ وقت در برابر کشورهای مهاجمی همچون انگلیس سر خم نکرده اند، من با گاندی موافقم و می دانم آزادی مردم هندوستان بیش از افتخاری که شما برای ما در نظر گرفته اید ارزش دارد )).
    در متن گویاست که ایرانیان چه تاثیر شگرفی بر باورها و مبارزات مردم هندوستان و بخصوص ماهاتما گاندی داشته اند. "بارزترین و گرامی ترین گرایش گاندی ، میهن پرستی او بود ".
    یک سال پس از این گفتگو تاگور درگذشت اما مردم هند به رهبری ماهاتما گاندی در ۱۵ آگوست ۱۹۴۷ برای همیشه کشورشان را از یوغ استعمار پیر انگلیس نجات بخشیدند.




    ادامه مطلب
  • نویسنده : امین خشنود
  • عشق نمی میرد ...

    در كشور آلمان زن و شوهری زندگی می كردند كه هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند. یك روز برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شدند، به جنگل انبوه و سبز رسیدند. همینطور كه از جنگل و طبیعت آن لذت می بردند ببر كوچكی نظر آنها را به خود جلب كرد. مرد معتقد بود: نباید به آن بچه ببر نزدیك شد. به نظر او ببر مادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت. پس اگر احساس خطر می كرد به هر دوی آنها حمله می كرد و صدمه می زد. اما زن انگار هیچ یك از جملات همسرش را نمی شنید خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش كشید دست همسرش را گرفت و گفت: عجله كن! ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم. آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر كوچك عضوی از ا عضای این خانواده ی كوچك شد و آن دو با یك دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می كردند. سالها از پی هم گذشت و ببر كوچك در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود كه با آن خانواده بسیار مانوس بود.در گذر ایام مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهی پس از این اتفاق یك دعوتنامه كاری برای یك ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید. زن با همه دلبستگی بی اندازه ای كه به ببری داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگی اش دور شود. پس تصمیم گرفت: ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد. در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزینه های شش ماهه ببر را با یك دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و كارتی از مسوولان باغ وحش دریافت كرد تا هر زمان كه مایل بود بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید. دوری از ببر برایش بسیار دشوار بود. روزهای آخر قبل از مسافرت مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها كنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد. سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یك دنیا غم دوری با ببرش وداع كرد. بعد از شش ماه كه ماموریت به پایان رسید، زن بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند، در حالی كه از شوق دیدن ببرش فریاد می زد: عزیزم ، عشق من، من بر گشتم این شش ماه دلم برایت یك ذره شده بود چقدر دوریت سخت بود اما حالا من برگشتم و در حین ابراز این جملات مهر آمیز به سرعت در قفس را گشود: آغوش را باز كرد و ببر را با یك دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش كشید. ناگهان صدای فریادهای نگهبان قفس فضا را پر كرد: نه، بیا بیرون؛ بیا بیرون: این ببر تو نیست. ببر تو بعد از اینكه كشور رو ترك كردی، بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد. این یك ببر وحشی گرسنه است. اما دیگر برای هر تذكری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی، میان آغوش پر محبت زن مثل یك بچه گربه رام و آرام بود. اگرچه ببر مفهوم كلمات مهر آمیزی را كه زن به زبان آلمانی ادا كرده بود نمی فهمید؛ اما محبت و عشق چیزی نبود كه برای دركش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد. چرا كه عشق آنقدر عمیق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

    می­گویند برای هدیه كردن محبت یك دل ساده و صمیمی كافی است. عشق یكی از زیباترین معجزه های خلقت است. محبت همان جادوی بی نظیری است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می كند. و لذتی در عشق ورزیدن هست كه در طلب آن نیست. در كورترین گره ها، تاریك ترین نقطه ها، مسدود ترین راه ها، عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست.مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست.




    ادامه مطلب
  • نویسنده : امین خشنود
  • این چیه؟!!!!

    مردی 80ساله با پسر تحصیل کرده 45ساله­اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.

    پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.

    بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!

    پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه­ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.

    در آن صفحه این طور نوشته شده بود:

    امروز پسر کوچکم 3سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم 23بار نامش را از من پرسید و من 23بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
    هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم




    ادامه مطلب
  • نویسنده : امین خشنود